سریال آشنایی با مادر سریال آشنایی با مادر
4 فصل کامل با زیر نویس فارسی !!
نسخه خانگی و کامپیوتری DivX
آموزش زبان انگلیسی Extra
هم سریال ببینید، هم زبان یاد بگیرید!
روش جدید آموزش زبان انگلیسی با فیلم
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 28 مرداد ماه سال 1386

 

روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین

مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید
بتواند پولی بدست آورد. روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش
باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد. تصمیم
گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را
زد.دختر جوان و زیبائی در را باز کرد.پسرک با دیدن چهره زیبای دختر
دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یک لیوان آب درخواست کرد

دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ
شیر آورد. پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت : «چقدر باید
به شما بپردازم؟ » دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی. مادر به ما
آموخته که نیکی ما ازائی ندارد.» پسرک گفت: « پس من از صمیم قلب از
شما سپاسگزاری می کنم

سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد. پزشکان محلی از درمان بیماری او
اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در
بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند .

دکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده
شد. هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در
چشمانش درخشید. بلافاصله بلند شد و به سرعت به طرف اطاق بیمار حرکت کرد. لباس
پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد. در اولین نگاه
اورا شناخت .

سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش
اقدام کند. از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر
انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید .

آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود. به درخواست دکتر هزینه درمان
زن جهت تائید نزد او برده شد. گوشه صورتحساب چیزی نوشت. آنرا درون پاکتی
گذاشت و برای زن ارسال نمود .

زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت. مطمئن بود که
باید تمام عمر را بدهکار باشد. سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز
کرد. چیزی توجه اش را جلب کرد. چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود. آهسته
آنرا خواند :

« بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است»

دوشنبه 18 تیر ماه سال 1386

شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند.

فرشته پری به شاعر داد و شاعر ، شعری به فرشته.

 شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی

آسمان گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه

عشق گرفت.

 خدا گفت : دیگر تمام شد.دیگر زندگی برای هر دوتان

دشوار می شود.زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود، زمین

برایش کوچک است و فرشته ای که مزه عشق را بچشد، آسمان

برایش تنگ .

سه شنبه 12 تیر ماه سال 1386

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:می گویند که

فردا مرا به زمین می فرستی ، اما من به این کوچکی و ناتوانی

چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟؟

خداوند پاسخ داد: از میان فرشتگان بیشمارم یکی را برای تو در

نظر گرفته ام. او در انتظار توست و حامی ومراقب تو خواهد بود.

کودک همچنان مردد ادامه داد : اما اینجا در بهشت من جز خندیدن

و آواز و شادی کاری ندارم.

خداوند لبخند زد : فرشتهء تو برایت آواز خواهد خواند وهر روز

به تو لبخند خواهد زد، تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد

خواهی بود.

کودک ادامه داد : من چطور می توانم بفهمم که مردم چه میگویند

در حالی که زبان آنها را نمی دانم.

خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشتهء تو زیباترین وشیرین

ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه

خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهدداد که چگونه صحبت کنی.

کودک با ناراحتی گفت: اما اگر بخواهم با تو صحبت کنم چه کنم؟؟

و خدا برای این سئوال هم پاسخی داشت؟ "فرشته ات دستهای تو

را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو می آموزد که چگونه دعا کنی."

کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام که در زمین

انسانهای بد هم زندگی می کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟؟

خدا گفت : فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد حتی اگر به
قیمت جانش تمام شود.


کودک با نگرانی ادامه داد : اما من همیشه به این دلیل که نمی 

توانم تو را ببینم غمگین خواهم بود.

خداوند لبخند زد و گفت : فرشته ات همیشه درباره من

با تو صحبت خواهد کرد اگرچه من همیشه در کنار تو هستم.

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین به گوش می رسید.

کودک می دانست که بزودی باید سفر خود را آغاز کند، پس سوال

آخر را به آرامی از خداوند پرسید : خدایا اگر باید هم اکنون به

دنیا بروم لا اقل نام فرشته ام را به من بگو.

خداوند او رانوازش کرد و پاسخ داد : نام فرشته ات اهمیتی ندارد،

ولی می توانی او را "مادر" صدا کنی.

جمعه 27 بهمن ماه سال 1385
مردی با اسب و سگش در جاده ای راه می رفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظیمی ، صاعقه ای فرود آمد و آنها را کشت . اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت . گاهی مدتها طول می کشد تا مرده ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند . پیاده روی درازی بود ، تپه بلندی بود ، آفتاب تندی بود ، عرق می ریختند و به شدت تشنه بودند . در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز می شد و در وسط آن چشمه ای بود که آب زلالی از آن جاری بود . رهگذر رو به مرد دروازه بان کرد : روز به خیر ، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است ؟
دروازه بان : روز به خیر ، اینجا بهشت است .
چه خوب که به بهشت رسیدیم ، خیلی تشنه ایم .
دروازه بان به چشمه اشاره کرد و گفت : می توانید وارد شوید و هر چقدر که دلتان می خواهد بنوشید .
اسب و سگم هم تشنه اند .
نگهبان : واقعا متاسفم ، ورود حیوانات به بهشت ممنوع است .
مرد خیلی نا امید شد ، چون خیلی تشنه بود ، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد . از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد . پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند ، به مزرعه ای رسیدند . راه ورود به این مزرعه ، دروازه ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش بازمی شد . مردی در زیر سایه درختان دراز کشیده بود و صورتش را با کلاهی پوشانده بود ، احتمالا خوابیده بود . مسافر گفت : روز به خیر . مرد با سرش جواب داد .
ما خیلی تشنه ایم ، من ، اسبم و سگم .
مرد به جایی اشاره کرد و گفت : میان آن سنگ ها چشمه ای است . هر قدر که می خواهید بنوشید .
مرد ، اسب و سگ به کنار چشمه رفتند و تشنگی شان را فرو نشاندند . مسافر از مرد تشکر کرد . مرد گفت : هر وقت که دوست داشتید می توانید برگردید .
مسافر پرسید : فقط می خواهم بدانم نام اینجا چیست ؟
بهشت
بهشت ؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است !
آنجا بهشت نیست ، دوزخ است .
مسافر حیران ماند : باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند ! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می شود !
کاملا بر عکس ، در حقیقت لطف بزرگی به ما می کنند . چون تمام آنهایی که حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند ، همانجا می مانند ...
بخشی از کتاب شیطان و دوشیزه پریم ، پائولو کوئیلو
 
پنجشنبه 12 بهمن ماه سال 1385

از پس شیشه ی عینک ، استاد

سرزنش وار مرا می نگرد

بارها در نگهم می خواند

که چه ها در دل من می گذرد

می کند مطلب خود را آغاز

بچه ها ! عشق گناه است ، گناه

وای اگر بر دل نو خاسته ای لشکر عشق

بتازد بیگاه...!

مبصر امروز چو اسمم را خواند

بی خبر داد کشیدم غایب

رفقانم همگی خندیدند

که جنون گشته به طفلک غالب

آنها هیچ نمی دانستند

که من آن جایم و دل جای دگر

دل آن ها است پی درس و کتاب

دل من در پی سودای دگر

   

   1      2      3      4    >>